ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

وای خدایا...

1390/3/26 12:41
نویسنده : ندا
430 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام سلام، اول از همه یه سلام ویژه از طرف خودم و ابوالفضلم به تمام باباها خصوصا بابا مهدی و بابا محسن، بابایی روزت مبارک

بابایی روزت مبارک

محسنم روزت مبارک

دوم از همه یه سلام ویژه به همه ی دوستانم که دلم خیلی براشون تنگ شده بود، عید شما هم مبارکشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

سوم هم یه سلام به گنجیشک کوچولوی خودم، پسرمشِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے

باز من و تو اخراج شده بودیم خونه ی بابایی اینا و اونجا هم که قبلا گفته بودم سیستمشون با من سازگار نیست، واسه همین نتونسته بودم یه چند روزی بیام و برات بنویسم...

دوشنبه: با اصرارهای مهربانانه ی بابا محسن کمی لباس جمع جور کردم و یه ساک کوچیک بستم و عازم خونه ی بابایی شدم. بابا محسن من و خاله منا رو رسوند مطب، خودش رفت سرکار. وای چه حالی داد، نفر اول بودم با اینکه دکتر یه چنددقیقه ای تاخیر داشت ولی هیچ اذیت نشدم و نفر اول رفتم تو، خاله منا هم با پررویی اومد تو. همه چیز مرتب بود، ولی وزنم توی خونه 72 بود اونجا71. این چهارمین بار بود که خاله منا صدای ضربان قلبه جیگر مامان و می شنید...توی راه برگشت بخاطر اینکه دیگه از پله پایین نیام با خاله منا رفتیم هدایای روز پدرو خریدیدم. واسه بابا محسنت یه جفت صندل خریدم( که متاسفانه براش کوچیکه باید بریم تعویضش کنیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے)، واسه بابای خودم یه پیراهن گرفتم، خاله منا هم برای نامزدش عمو علی موگیر بینی برقی گرفت... شب طاقت نیاوردم و هدیه ی بابامو دادم...

سه شنبه: جلسه ی دوم خواستگاریه آخری بود. بابایی و دایی حسن ساعتهای 4 اومدن خونه و سریع آماده شدن. ماشاالله چه دایی حسنت ماه شده بودشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے. اونا که رفتن، من و خاله مریم و عمه فهیمه(عمه ی خودم) برای اینکه از وقتمون استفاده کنیم و خاله منا و عمو علی رو تنها بذاریمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے، رفتیم دیدن سرویس خوابهای بچه. وای چه ناز بود. یه دونه برات پسندیدم که امیدوارم وقتی بدنیا بیای دوستش داشته باشی... وقتی برگشتیم دیگه کمر و پا برام نمونده بود. دایی حسن هم انگار اونجوری که باید، نپسندیده بود، البته گفته یه دو روزی می خواد فکر کنه... شب تا ساعت3 بیدار بودم و  داشتم اتاقت و توی ذهنم می چیدمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے...

چهارشنبه: هماهنگ کردیم و با عمه فهیمه اینا(خود عمه فهیمه، مریم و سارا دخترعمه های عزیز) و خواهرهای عمو علی که می شن خواهر شوهرهای خاله منا، و مامانی و خاله منا و خاله مریم رفتیم پارک بانوان... خیلی حال داد. برای من که خیلی خوب بود، کمی آفتاب خوردم. پیاده روی بدون هیچ پوششی خیلی کیف دادRed Hair... بابا محسن اومد دنبالمون و وقتی همه رو رسوند ما برگشتیم خونمون...

آره مامانی الان هم خونه ایم، طفلی بابا محسن سعی کرده خونه رو مرتب کنه که همینجا از زحماتش سپاسگزاری می کنم...

پسرم روز تو هم مبارک باشه... یه روز تو هم بابا می شی عزیزم... وای خدایا یعنی اون روز و من می بینم؟

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (13)

shahab
26 خرداد 90 15:14
سلام
مرسی بابات لطفتون
ایشالله عروسی و پدر شدن و..... پسمل گلتون رو می بینید.
راستی یه سوال:دی شما قزوین زندگی می کنید ؟


سلام، نه کرجیم
مامان ماهان
26 خرداد 90 15:54
سلام سلام سلام
بابا دلمون براتون تنگ شده بود
خوبی عزیزم پسر گل ما هم که خوبه
منم ان روز بزرگ و به بابای ابوالفضل جان و همسر خوبت و پدر بزرگوارت تبریک میگم الهی سالیان سال کنار هم باشین ...


سلام،دل منم تنگ شده بود،ممنونم
مامی مائده
26 خرداد 90 15:57
سلام
روز مردو به پسمل عزیزت و همسرگرامیتون تبریک میگم. خوشحالم که یه همشهریه جدید پیدا کردم. من هم ساکن کرجم.
بازم سر میزنم. موفق باشین


سلام، مرسی، هورا
مامان زینب
26 خرداد 90 17:25
سلام ممنون که سر زدید. روزمیلاد حضرت علی بر شما و خانواده مبارک باشه
خاله مریم روز مرد و به ابوالفضل جونش تبریک میگه
26 خرداد 90 18:27
سلام سلام سلام
خیلی وقت بود نیمده بودم که به وبلاگ این خواهر زاده ی گلم سر بزنم چون می دونی که سیستممون خراب بودو سرعتش مثل یه حلزون
خوبی؟
اول از همه به ابوالفضل جونم روزش رو تبریک بگم که دلگیر نشه دوم از همه هم به همسرت و بابامون روزشون رو تبریک میگم
می گمااااااااااااااا چه روز خوبی بود دیروز
انشالله میریم و سرویس خواب این گل پسر رو هم میخریم آخه خیلی ناناز و خوشگل بود
باز هم بیاا خونمون خیلی خوش میگذره
دوستت دارم
خدایارت


سلامممممممممممم خاله مریم
مرسی
دلم برات تنگ شده
امتحاناتت و خوبه خوب بدی
قربون خاله منا روزت مبارک
26 خرداد 90 22:34
الان اومدیم خونتون عزیز دلم توی اتاقی که قراره بشه اتاق قشنگت نشستم و دارم نوشته های مامانی رو می خونم.
عزیزم لازمه که من هم روز مرد شدنت رو که هممون امید به اون روز رو داریم تبریک بگم
ایشاالله که تو هم یه روزی مرد می شی و برات میریم خواستگاری
دیروز واقعا روز خوبی بود کلی ورزش کردی البته تو دل مامانی
در کل هوا خوری خوبی بود برات کوچولو موچولو چون هرچی باشه تجربه ی بی پوششی مامان تو یه محیط کاملا باز
عزیز خاله بدون یکی هست که خیلی خیلی دوستت داره خصوصا از وقتی که شنیدن صدای ضربان قلبتو تجربه کردم واااااااااای واقعا حس خیلی خیلی خیلی خیلی خوب و باور نکردنی ای بود...


خاله منا خیلی دوست دارم
مامان جون
27 خرداد 90 0:40
سلام ندای عزیزم
منم روز پدر رو به شما و همسر محترمتون تبریک میگم ، انشالله سال دیگه با ابوالفضل جون یه جشن سه نفری باحال بگیرین ...


مرسی، ایشاالله
مامان تربچه
27 خرداد 90 9:25
مامان پریسا
27 خرداد 90 10:02
سلام ممنون که به ما سر زدید. انشاا... به سلامتی ما هم روی ماه نی نی شما را می بینیم.با افتخار شما را لینک نمودیم.


سلام
ممنونم گلم
مامان امیرحسین
27 خرداد 90 12:00
سلام
مرسی خانومی ، شما هم لینک شدید .
شما و پسر نازتون هم وبلاگ قشنگی دارید .


سلام، خوشحالم،ممنونم
مامان امیرعلی
27 خرداد 90 15:07
ای جانم .غصه نخور ایشالله یه روز مامان بزرگ میشی


وای مرسی
نگار
27 خرداد 90 16:21
سلام دوست جونم عيدتون مبارك

روز پدر هم به پدر آينده گل پسرت تبريك بگو


سلام ممنونم، پسری خوشحال شد
مریم مامان پینگیل
28 خرداد 90 12:48
دوباره سلام سوال داشتم راجع به شکلک ها از سایت میلان اکسترا گرفتی شون چجوری گرفتی اونجا استفاده از شکلک ها با پرداخت پوله البته چند تایی رایگان داره ولی جدیدا و قشنگاش پولیه میشه راهنمایی کنی؟


سلام، اگه منظورت همین تصویر آخریه از این سایت گرفتم
http://daryaban.persianblog.ir/post/91