وای خدایا...
سلام سلام سلام، اول از همه یه سلام ویژه از طرف خودم و ابوالفضلم به تمام باباها خصوصا بابا مهدی و بابا محسن، بابایی روزت مبارک

محسنم روزت مبارک
دوم از همه یه سلام ویژه به همه ی دوستانم که دلم خیلی براشون تنگ شده بود، عید شما هم مبارک![]()
سوم هم یه سلام به گنجیشک کوچولوی خودم، پسرم
باز من و تو اخراج شده بودیم خونه ی بابایی اینا و اونجا هم که قبلا گفته بودم سیستمشون با من سازگار نیست
، واسه همین نتونسته بودم یه چند روزی بیام و برات بنویسم...
دوشنبه: با اصرارهای مهربانانه ی بابا محسن کمی لباس جمع جور کردم و یه ساک کوچیک بستم و عازم خونه ی بابایی شدم. بابا محسن من و خاله منا رو رسوند مطب، خودش رفت سرکار. وای چه حالی داد، نفر اول بودم
با اینکه دکتر یه چنددقیقه ای تاخیر داشت ولی هیچ اذیت نشدم و نفر اول رفتم تو، خاله منا هم با پررویی اومد تو. همه چیز مرتب بود، ولی وزنم توی خونه 72 بود اونجا71. این چهارمین بار بود که خاله منا صدای ضربان قلبه جیگر مامان و می شنید...توی راه برگشت بخاطر اینکه دیگه از پله پایین نیام با خاله منا رفتیم هدایای روز پدرو خریدیدم. واسه بابا محسنت یه جفت صندل خریدم( که متاسفانه براش کوچیکه باید بریم تعویضش کنیم
)، واسه بابای خودم یه پیراهن گرفتم، خاله منا هم برای نامزدش عمو علی موگیر بینی برقی گرفت... شب طاقت نیاوردم و هدیه ی بابامو دادم...
سه شنبه: جلسه ی دوم خواستگاریه آخری بود. بابایی و دایی حسن ساعتهای 4 اومدن خونه و سریع آماده شدن. ماشاالله چه دایی حسنت ماه شده بود
. اونا که رفتن، من و خاله مریم و عمه فهیمه(عمه ی خودم) برای اینکه از وقتمون استفاده کنیم و خاله منا و عمو علی رو تنها بذاریم
، رفتیم دیدن سرویس خوابهای بچه. وای چه ناز بود. یه دونه برات پسندیدم که امیدوارم وقتی بدنیا بیای دوستش داشته باشی... وقتی برگشتیم دیگه کمر و پا برام نمونده بود. دایی حسن هم انگار اونجوری که باید، نپسندیده بود، البته گفته یه دو روزی می خواد فکر کنه
... شب تا ساعت3 بیدار بودم و داشتم اتاقت و توی ذهنم می چیدم
...
چهارشنبه: هماهنگ کردیم و با عمه فهیمه اینا(خود عمه فهیمه، مریم و سارا دخترعمه های عزیز) و خواهرهای عمو علی که می شن خواهر شوهرهای خاله منا، و مامانی و خاله منا و خاله مریم رفتیم پارک بانوان... خیلی حال داد. برای من که خیلی خوب بود، کمی آفتاب خوردم. پیاده روی بدون هیچ پوششی خیلی کیف داد
... بابا محسن اومد دنبالمون و وقتی همه رو رسوند ما برگشتیم خونمون...
آره مامانی الان هم خونه ایم، طفلی بابا محسن سعی کرده خونه رو مرتب کنه که همینجا از زحماتش سپاسگزاری می کنم
...
پسرم روز تو هم مبارک باشه... یه روز تو هم بابا می شی عزیزم... وای خدایا یعنی اون روز و من می بینم؟


وای خدایا...
